
حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت
حکایت کسی است که زجر کشید ،اما ضجه نزد
زخم داشت و ننالید
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود.
برچسب: حکایت من,حکایت منصور حلاج,حکایت,حکایت,حکایت قهوه,حکایت من حکایت کسیست,حکایت من و امام زمان,حکایت من حکایت کسیست که,حکایت من این همه نیستم,حكايت من,حکایت من ترن,
نویسنده: فاطمه زارعینیا